تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

3- هویجوری!

مممممممم! نمیدونم چرا یهو همه چی پاک شد! یعنی بعد از اینکه چند ساعتی رو آنتن بود همه چی پاک شد!در اثر یک سانحه ی هوایی همه چی از بیت رفت!

حالا بگذریم! مصلب در واقع دوباره آپ شده!
فردا قراره بریم شمال! یه عروسی دعوتیم جای همه تون خالی یه عروسیه تووپه که نگو و نپرس! عروسیه پسرٍ پسرخاله مه اسمش سیناست. ۴سال از من بزرگتره داره ازدواج میکنه! آدم میمونه چی بگه! آخه پسر زود نیست؟!!! حالا بعدا جریانش رو میگم!

من باید برم مامانم اینا دارن داد و بیداد میکنن! موفق باشین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 18:2  توسط دختر مهربون  | 

2- قسمت اول ----> زندگی نامه

بازم سلام.

خب میخوام یه خرده از زندگیم بگم از بچه گیم و ...

 

روز دوازدهم ماه اسفند سال 1365 توی بیمارستان طوس تهران زیر موشک باران و حملات هوایی عراق یه دختر کوچولوی تپل و سفید به دنیا اومد. قیافه ی این دختر کوچولو انقدر متفاوت با نوزادیای خواهر و برادراش بود که باباش وقتی برای اولین بار بچه رو دید به مادر بچه گفت: مطمئنی این بچه ی ماست؟؟

خلاصه اسم این بچه رو میذارن "دختر مهربون" ( ببخشید! اسم مستعارمه!). این دختر کوچولو یه خواهر 9 ساله ، یه برادر 11 ساله و یه برادر 22 ساله داشت! (فکر کنم پدر مادرش تنظیم خانواده نخوندن!) از اونجایی که مادر این بچه دبیر بود و خواهر و برادر کوچیکش هم مدرسه میرفتن و برادر بزرگه ش هم  سربازی خورده بود بهش و به جبهه اعزام شده بود از 6 ماهگی با مادرش رفت مدرسه! ( چه علاقه ای!!!!) وقتی به 9 ماهگی رسید یه روز خانواده ش داشتن سریال بسیار زیبای "اوشین" رو نگاه میکردن و اصلا حواسشون به کودک 9 ماهشون نبود. دختر مهربون هم داشت با یه کره جغرافیایی توپ بازی میکرد و هی با دست هولش میداد اینور و اونور. یه دفعه که توپ خیلی دور رفت و این دختر کوچولو هم نمیتونست چهار دست و پا بره توپ رو بیاره شروع کرد سر و صدا کردن و به عبارتی دقیق تر عر زدن! ( البته با کلماتی مثل بابا و مامان و اسامی خواهر و برادر که به تازگی یاد گرفته بود وجود خودش روو اعلام میکرد ولی دوستان انقدر غرق فیلم مذکور بودن که...!) بالاخره این دختر مهربون که توپش رو میخواست و با عر زدن به نتیجه نرسید خیلی ریلکس پاشد و دویید به طرف توپ! و اینجا بود که بالاخره پدر خانواده از صدای تالاپ و تولوپ دوییدن فهمید یه خبری شده و برگشت تا از ببینه گل دخترش داره چیکار میکنه! و با یه صحنه ی حیرت انگیز رو به رو شد!! گل دخترش راه هم نمیرفت میدویید! و اینجوری شد که دختر مهربون ما به امر شریف راه رفتن نایل آمد!
یکسال و نیمش شد... عاشق کره مربا بود و هر روز مامانش براش لقمه میگرفت. اونروز مامانش قبل از اینکه از دختر مهربون از خواب بیدار شه رفت بیرون تا شیر بخره. کس دیگه ای هم خونه نبود. توی این فاصله که شاید نیم ساعت هم نشد این دختر مهربون از خواب بیدار شد و از اونجایی که امکان نداشت وقتی از خواب بیدار میشه بلافاصله صبحانه نخوره به طرف یخچال رفت و با هزار زور و زحمت در یخچال رو باز کرد و طرف کره رو از تو یخچال برداشت و گذاشت روی میز( بچه ی یکسال و نیمه؟؟!! ) توی اون طرف کره یه قالب 100 گرمی کره بود که به اندازه ی یه نفر ( شاید 2- 3 گرم) ازش کم شده بود. روی صندلیش نشست و با یه کارد کره خوری که روی میز بود شروع کرد به خوردن!! و تا آخرش رو خالی و بدون نون خورد!!!!!

چهار سالش شد... یه روز که توی مهد مدرسه ی مامانش بود ( تنها دختر مهد دختر مهربون ما بود!) مامانش داشت سر کلاس ریاضی درس میداد. و از اون معلمای بد اخلاق قرن بود!! مامانش میبینه  همه ی بچه ها دارن از پنجره بیرون رو نگاه میکنن! عصبانی میشه و بچه ها رو دعوا میکنه که من دارم درس میدم شما چرا حواستون نیست! یکی از بچه ها جرات میکنه و میگه خانوم دختر مهربون! و از پنجره پشت بوم ساختمون روبرویی مدرسه رو نشون میده! مادر دختر مهربون یهو گچ رو پرت میکنه و از کلاس میدوه بیرون! حالا این دختر مهربون ما داشته چیکار میکرده که مادرش انقدر هول شده بود؟! داشته لبه ی پشت بوم با یه عده از پسرای شر مهد با چه سرعتی میدوییده!!!  ( عجب دختر مهربونی بوده ها!!!!)

راستش یادم نیست 5 سالگی و 6 سالگیش چه اتفاقی افتاد ولی خیلی دوران جالبی بود! یک دختر شیطون به تمام معنا!!! ( و البته دوست داشتنی! از خودم تعریف نمیکنم! جدی میگم! ولی بعدش حال بهم زن شدم!!!)

خب فکر کنم بس باشه فعلا تا قبل از دبستان بود این! بقیه شو بعدا مینویسم!

امیدوارم خسته نشده باشین و براتون جالب بوده باشه! اگه حتی یه ذره هم احساس کردین دارم چرت میگم بگین! ( ولی قول نمیدم دیگه ننویسم! )

کسی میدونه چرا سایز این با پست قبلی فرق میکنه؟! آخه جفتشون تاهوما با سایز ۱۰ هستن! چرا این اینشکلیه اون اون شکلی؟ تروخدا اگه میدونین بگین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 12:48  توسط دختر مهربون  | 

1- پست اول

خب اینم اولین پست من تو این وبلاگ!

وبلاگ جاییه که آدم میخواد اونجا راحت باشه و هر چی که دلش میخواد بنویسه! و من ترجیح میدم که توی وبلاگم کسی منو نشناسه! متاسفانه بقیه ی وبلاگای من یه سری از دوستام پیدا کرده بودن و دیگه اونجا اونطور که میخواستم راحت نبودم به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا رو درست کنم! و اونطور که میخوام باشم! امیدوارم اینجا رو هم مثل اون یکی وبلاگم بتونم دوست داشته باشم ( که البته دارم!! )

خب دیگه پست اول طولانی نشه بهتره!

موفق باشین...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:13  توسط دختر مهربون  |